...سبز خواهم شد
زندگی داره یه روز تموم میشه امروز وفرداش داره دیروز میشه
سلام خوبین ن ن ن ن ن ن ن ن ن؟ اینم از عکس فکر کنم یه جورایی کمبود عکسو برطرف کردم پس برین حالشو ببرین البته تموم نشده ها فکر نکین همیناس فقط بازم... فعلا تا بعد ... قربونتون مهسا سلام به دوستای گلم.حالتون چطوره خوبین؟ حتما منظورمو فهمیدی.پس کاری نکن و حرفی نزن که باعث بشه اون دنیا شرمنده شی چون میدونم اشتباه میکنی اینو گفتما. خوب عزیزا مواظب خودتون باشین تو این ماه عزیز اگه جایی زیارت رفتین اول واسه مردم غزه بعد اگه یادتون بود یادی هم از ما بکنین. مطمئنن بیشترتون درحال گذراندن امتحانات طاقت فرسای پایان ترم یا دراستانه این رویداد علمی هستین خب درساتون رو بخونین تا موفق باشین داستان عبرت اموز دختری پای چوبه دار ابجی مهسا به پایان رسید واین یه تلنگر بود برای ما که بیشتر دنیا دور برمون رو بشناسیم بازم ازمهسا تشکر میکنم خب بچه ها الان بوی شهادت وخون همه جا روفرا گرفته توی محرم قرار داریم محرمیکه خیلی دوستش دارم واگه نتونم توی این روزا کاری بکنم حسابی بی قرار میشم نمیدونم بامن موافقین یا نه همین روزا صحنه عاشورا وکربلا درحال رخ دادن هست اره منظورم غزه هسته نمیدونم شما وقتی تصاویر دختران وبچه های کوچولو غرق درخون رومیبینین چه حالی بهتون بدست میده اره غزه کربلاس درست مثل همون موقعه که خیلی از مردم کوفه به امام حسین(ع ) پشت کردن حالا هم بعضی ها مثل مردم کوفه شدن وساکتن واقعا دردناکه ببینین جلوی چشممون خیلا قطعه قطعه میشه اما... متاسفم واسه بعضی مسلمونای که بوی از انسانیت نبردن متاسفم که بگم اونا مسلمانن بنظرم تنها تظاهرات کار ساز نیست باید کمک کرد لطفا نگین نمیشه اگه هرنفر۲۰۰تومان بده خودش کلی مشکل رو حل میکنه بچه ها خیلی دوست دارم برم کربلا ...شماچطور؟ امیدوارم روز عاشورا بارونی نباشه ازهمتون میخوام واسه اونای که بیمار یا مشکل دارن دعا کنیمک براهم دعا کنیم برای منم دعا کنین راستی سلام دوستای گلم.حالتون چطوره؟ با امتحاناتتون چیکار میکنین؟حسابی دارین میخونین آره؟خیلی خوبه،امتحانات منم از 28 همین ماه شروع میشه واسم دعا کنین همه رو قبول شم منم واسه تک تکون آرزوی موفقیت دارم تو همه شرایط زندگیتون. قسمت آخر داستان رو بخونین. یک روز صبح سرد پاییزی،اعظم تصمیم گرفت آن روز به دبیرستان نرود.کلافه بود،هر لحظه تصمیمی می گرفت،هیچ چیز نمی توانست او را از فکر اصلی که چند روز بود در مخیله اش خطور کرده بود باز دارد.او می خواست هر طور که شده به این ماجرا خاتمه دهد.در یک لحظه تصمیمش را گرفت،لباسهایش را پوشید و به طرف منزل اصغر راه افتاد.در طول مسیر می اندیشید که چه چیزهایی را به مرضیه بگوید تا ذهن او را منحرف کند او می دانست که الان اصغر به سرکار رفته و او با پسر 18 ماهه اش در منزل تنهاست.دقایقی بعد زنگ در منزل اصغر را به صدا در آورد.وقتی مرضیه در را گشود اعظم خودش را معرفی کرد.با این معرفی گویی شعله های خشم مرضیه زبانه کشید و با فریاد گفت:تو از زندگی من چه می خواهی؟چرا مزاحم خانواده ام می شوی؟چرا قدم توی زندگی ام گذاشتی؟اعظم با خونسردی گفت:اجازه بده بیایم داخل تا همه چیز را برایت تعریف کنم کسی را که تو فکر می کنی من نیستم اما او را می شناسم.با این جملات مرضیه اجازه داد تا اعظم وارد خانه شود.لحظاتی بعد اعظم لب به سخن گشود و گفت:می دانم که شوهر تو با دختری رابطه دارد.اما آن دختر من نیستم به تو دروغ گفته اند او دختری به نام فاطمه است که در یکی از دبیرستانهای شهر مشغول تحصیل می باشد.وقتی اعظم این حرفها را بر زبان می راند مرضیه با شک و دودلی به حرفهای او گوش می داد زیرا مشخصاتی را که زینب داده بود با اعظم یکی بود از طرفی نمی توانست حرفهای اعظم را باور نکند چون اعظم به او گفت:حاضر است به اتفاق او به دبیرستان مذکور رفته و آن دختر را پیدا کنند.بنابراین هر دو برای یافتن دختر مورد ادعای اعظم راهی دبیرستان شدند اما معلمان و دانش آموزان دبیرستان چنین فردی را نمی شناختند آنان گفتند که در این دبیرستان دختری با این مشخصات وجود ندارد.بنابراین سوءظن مرضیه به اعظم بیشتر شد آنان وقتی از دبیرستان خارج شدند مرضیه رو به اعظم گفت:میدانم که آن دختر خود تو هستی!امروز نزد مادرت می آیم و تکلیف تو را مشخص میکنم.او با گفتن این جملات به طرف منزلش حرکت کرد اما چهره اعظم در هم فرو رفت و دوباره غرق در افکارش شد با خود می اندیشید که اگر او به حرفی که گفته عمل کند؟اگر به منزل ما بیاید و ماجرای عشق مرا برای مادرم تعریف کند،آبرویم در خطر است چون مادرم اصغر را می شناسد و می داند گاهی اوقات به بهانه این که می خواهد مرا سرکار ببرد به منزل ما می آمد باید چاره دیگری برای این کار پیدا کنم،در این لحظه فکر خطرناکی به مغزش خطور کرده بود که به منزلشان رسید.فورا به داخل آشپزخانه رفت و کاردی را داخل کیفش قرار داد اما باز هم ترسید که در اجرای نقشه شومش ناکام بماند بنابراین یک قوطی خالی مایع ظرفشویی را پر از نفت کرده و آن را هم داخل کیفش قرار داد سپس رو به مادرش کرد و گفت:به خاطر یک کار تحقیقی میخواهد به دبیرستان برود،او با گفتن این جملات از خانه بیرون آمد تا دوباره به منزل مرضیه برود.آنجا که رسید وقتی مرضیه در را باز کرد گفت:تو از جان من چه میخواهی؟اعظم که سعی داشت استرس خود را پنهان کند گفت:اجازه بده تا ناگفته های دیگری را برایت بازگو کنم.لحظاتی بعد آنها روبروی هم نشسته ومشغول صحبت بودند هر لحظه که مرضیه به طرف دیگری بر میگشت دست اعظم داخل کیفش میرفت تا کارد را بیرون بکشد و کار مرضیه را یکسره کند اما دوباره با برگشتن مرضیه آرام میگرفت.مرضیه که متوجه حالات غیر عادی اعظم شده بود گفت:چرا دستانت میلرزد؟چرا رنگت پریده؟اعظم گفت:هیچی کمی سرم درد میکند!مرضیه وقتی فهمید که اعظم سردرد دارد به داخل آشپزخانه رفت تا برای او قرص سردرد بیاورد و این بهانه خوبی بود تا اعظم نقشه شوم خود را اجرا کند.بنابراین او نیز به بهانه اینکه میخواهد قرصش را بخورد پشت سر مرضیه به داخل آشپزخانه روفت،وقتی مرضیه مشغول پیدا کردن قرض داخل یخچال بود اعظم کارد را از کیفش بیرون کشید و پشت سر مرضیه ایستاد وقتی مرضیه به طرف اعظم برگشت و کارد رادست او دید چنان وحشتزده فریاد کشید که نوزادش از خواب بیدار شد اما اعظم دیگر به او فرصت نداد و ضربه ای به بازویش فرود آورد.مرضیه بازوی خون آلودش را فشرد و فریاد زد اما اعظم دیوانه وار ضربات متعدد کارد را بر بدن مجروح مرضیه فروود می آورد تا این که جسم بی جان او داخل هال منزل افتاد.اعظم که فکر میکرد او هنوز جان دارد به یاد قوطی نفت افتاد آن را از داخل کیف بیرون آورد و روی پیکر بی جان مرضیه ریخت و با برداشتن کبریت از داخل آشپزخانه جسد مرضیه را به آتش کشید.اعظم دقایقی را بالای سر جسد ایستاد تا خوب بسوزد.هاله ای از دود فضای اتاق را پر کرده بود که اعظم تصمیم به فرار گرفت اما وقتی میخواست از در اتاق بیرون برود چشمش به نوزاد 8 ماهه مرضیه افتاد که گریه میکرد با خود اندیشید اگر نوزاد را داخل حیاط بگذارد از سرما یخ میزند و اگر داخل هال بماند دود او را خفه میکند اما دیگر فرصت فکر کردن نداشت و با عجله نوزاد را داخل آشپزخانه گذاشت و به داخل حیاط آمد.دید روسری مرضیه روی دستش مانده آن را خیس کرد و به پشت بام همسایه انداخت او پس از شستن دستهای خون آلودش،در منزل را قفل کرد و کلید را که روی در مانده بود برداشت و از داخل حیاط بیرون آمد سعی میکرد بر اضطرابش غلبه کند.به آرامی در خیابان قدم میزد که دید یک دستگاه تاکسی در آن مسیر حرکت میکند دستش را بلند کرد و سوار تاکسی شد.او که در صندلی عقب نشسته بود وقتی به آیینه تاکسی نگاه کرد متوجه شد صورتش از دود سیاه شده بنابراین با گوشه مقنعه صوزتش را پاک کرد و به منزل بازگشت.نگران بود از طرفی با خود میگفت:حالا دیگر راحت شدم اصغر هم بهانه ای ندارد که زنش را دوست نداشت هیچکس هم نمیداند که ممکن است من این کار را کرده باشم از طرف دیگر از این که کسی متوجه ماجرا شده باشد و او دستگیر شود وحشت داشت.تصمیم گرفت چاقو و کلیدها را نیز پنهان کند تا مدرکی جرمی وجود نداشته باشد،ساعتی بعد دوباره از منزل بیرون آمد در بین راه چاقو را داخل جوی کنار خیابان و کلید را نیز به داخل علفهای پارکی در نزدیکی خیابان اصلی شهر انداخت و دوباره به منزلش بازگشت.از سوی دیگر نوزادمرضیه که گرسنه اش شده بود چهار دست و پا خود را به جسد مادرش رساند و قصد داشت تا شیر بخورد اما هر بار که دستش را بر روی بدن مادرش میگذاشت دستش می سوخت و مدام گریه میکرد،قسمتهایی از لبها و دستهای کودک سوخته بود اما همچنان در اطراف جسد مادر گریه میکرد و نمیتوانست شیر بخورد.تا این که ساعت هفت و بیست دقیقه بعد از ظهر اصغر از سرکار به منزل بازگشت اما هرچه زنگ زد کسی در منزل را نگشود به ناچار با کلیدی که همراهش بود در را باز کرد،اما با کمال تعجب دید که در اتاق نیز قفل است او وقتی در اتاق را هم باز کرد با یک فاجعه هولناک مواجه شد.دود فضای اتاق را پر کرده بود و پسرش بر روی جسد سوخته مارد گریه میکرد،اصغر که متوجه ارتکاب یک جنایت شده بود از همسایه ها خواست تا به نیروی انتظامی اطلاع دهند.لحظاتی بعد زنگ تلفن پلیس 110 ---- به صدا در آمد دقایقی نگذشته بود که فرمانده انتظامی در زمان حادثه به همراه تنی چند از عوامل انتظامی در محل کشف جسد حضور یافت.آنان با تایید صحت خبر مراتب را به مقام قضایی اطلاع دادند،با حضور مقامات مسئول در محل حادثه تحقیقات در خصوص این جنایت فجیع آغاز شد.در بررسی های صحنه یک دکمه مانتو و روسری خیس شده از پشت بام کشف شد.سپس جسد زن 22 ساله برای انجام معاینات به پزشکی قانونی حمل گردید با توجه به شواهد موجود ابتدا اصغر به عنوان مظنون تحت بازجویی قرار گرفت اما او می گفت با همسرش هیچگونه اختلاف نداشته است و آن روز صبح نیز با سرویس کارخانه به محل کارش رفته است.در ادامه تحقیقات از اصغر مشخص شد که او از چند ماه قبل با دختری به نام اعظم آشنا شده و با یکدیگر رابطه داشتند.بنابراین کاراگاهان با مشخصاتی که از این دختر 17 ساله بدست آوردند و آدرس منزل او را نیز از اصغر گرفتند موفق شدند ساعاتی بعد اعظم را در منزل مسکونی اش دستگیر و اداره آگاهی هدایت نمایند.اعظم که غافلگیر شده بود و هیچگاه فکر نمیکرد با این سرعت دستگیر شود ارتکاب هر گونه جنایت را منکر شد و گفت:من از صبح در منزلم بودم اما وقتی در مقابل دلایل و شواهد مستند قرار گرفت و دکمه مانتو خود را در دست افسر پرونده مشاهده کرد به ناچار لب به اعتراف گشود و گفت:حدود 5 ماه قبل من و مادرم برای اصغر کار میکردیم که با هم آشنا شدیم و رابطه برقرار کردیم.من چند بار در غیاب همسرش به خانه اصغر رفتم و چند بار نیز با یکدیگر به جای دیگر رفتیم.علاقه عجیبی به اصغر پیدا کرده بودم و احساس میکردم او هم به من علاقه دارد.پس از گذشت مدتی متوجه شدم که همسر اصغر در جریان روابط ما قرار گرفته است بنابراین خواستم با قتل او به اصغر نزدیکتر شوم.اعظم که دیگر همه چیز را پایان یافته میدید ادامه داد:وقتی ضربات کارد را بر بدن مرضیه فرود می آوردم او فقط ملتمسانه مرا نگاه میکرد.اعظم پس از اعتراف به این جنایت هولناک صحنه حادثه را در حضور قاضی پرونده بازسازی کرد و کلیدهای منزل را نیز از داخل علفهای پارک پیدا کرده و به ماموران تحویل داد.اعظم آن شب را در گوشه بازداشتگاهی نشسته و سرش را میان دو دستش گرفته بود،صحنه آتش زدن جسد همسر اصغر لحظه ای از ذهنش دور نمیشد،هیج وقت فکر نمیکرد که این ماجرا به ارتکاب یک جنایت هولناک بیانجامد.آرام آرام اشک میریخت و به تنهایی مادرش فکر میکرد که وقتی از سرکار برگردد و از ماجرای دستگیری دخترش مطلع شود چه حالی خواهد داشت؟دختری که دستش به خون یک انسان بی گناه آلوده شده بود و کودکی را یتیم گذاشته بود.انسانی که زندگی آرامی داشت و او با بی رحمی ضربه های کارد را بر بدن او فرود آورده بود. خوب .بچه ها به نظر شما تو این داستان کی مقصره؟کی رو باید مجازات کرد؟کی باید تاوان این همه مصیبت رو پس بده؟ اون دختر که با ساده لوحی دل به یک عشق دروغین بسته بود یا اون مرد که اسیر هوس و افکار شیطانی بود؟یا... خیلی قضاوت کردن درباره این مساله سخته اما هم من هم شما میدونیم که هر کدوم از آدمای این داستان به نحوی مقصر هستن و نمیشه تصیرات رو گردن یک نفر انداخت.شما هم با من موافقین آره؟ خوب بچه ها چون دامنه صحبت راجع به این موضوع خیلی وسیعه و منم خیلی حرف دارم پس میگذاریم واسه بعد.تا فراموش نشده بگم این یک داستان واقعیه واسه همین دلم میخواد همتون نظرتون رو راجع بهش بگید. قربونتون برم تا بعد خدانگهدارتون مهسا
![]()
![]()
![]()
بچه ها شعر زیر رو تو یه روضه ای که روز عاشورا بودم آقایی که روضه میخواند خواند. خیلی خوشم اومد و همین ضبطش کردم اما یکم نامفهوم بود واسه همین بعضی جاهاشو از خودم نوشتم.امیدوارم کربلا نصیب تک تکون الخصوص "داداشم" بشه.
اینم تقدیم به هر کسی آرزوی رفتن به کربلا رو داره![]()
چو فردا نامه خواهان نامه خواهند تورا از نامه خواندن ننگت آید
مهسا

صدای نگهبان بازداشتگاه او را از خیالاتش بیرون آورد،اعظم بیا مادرت آمده است!!!دستان اعظم با شنیدن کلمه مادر به لرزه افتاد،احساس کرد قلبش برای لحظه ای از حرکت ایستاد.نمیدانست چگونه باید با مادر پیرش روبرو شود،چگونه این جنایت وحشیانه را توجیه کند!چگونه بگوید که من زنی را در شعله های آتش سوزاندم!دستبندهای آهنین بر دستانش قفل شد و آرام آرام از پله های بازداشتگاه بالا آمدئ.مادر اعظم با مشاهده دستبندهای آهنین نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد،بغضش ترکید و های های گریه کرد.هیچ حرفی برای گفتن نداشت مادر اعظم در میان هق هق گریه گفت:به دستان پینه بسته ام نگاه کن.شب و روز زحمت کشیدم در خانه این و آن کار کردم تا دخترم درس بخواند،ازدواج نکردم تا تو طعم ناپدری را نکشی! این چه کاری بود و باز هم گریه کرد...و ناگهان فریاد زد به خدا شیرم را حلالت نمی کنم.یک عمر با آبرو و عزت زندگی کردم و تو با این کارت سر افکنده ام کردی.جواب خدا را چه میخواهی بدهی؟به خدا قسم که تو را نمی بخشم!و اعظم فقط سکوت کرده بود.حرفی برای گفتن نداشت،چه می خواست بگوید،او حتی نمیتوانست از مادرش طلب بخشش کند،مادری که 17 سال خون جگر خورد تا دخترش برای او مایه سرافرازی باشد.اعظم بدون اینکه نگاهی به مادرش بیافکند برگشت و از پله های بازداشتگاه پایین رفت و ساعتی بعد در حالی که به آینده نافرجام خود می اندیشید روانه زندان شد.او پس از چندین جلسه محاکمه بنا به تقاضای اولیای دم به قصاص نفس محکوم گردید و هم اکنون منتظر است تا پای چوبه دار برود...
اینم از سرنوشت یک دختر 17 ساله.خیلی دردناک بود مگه نه؟واسه خودمم سخت بود بنویسمش چون پایان خوبی نداشت اما نوشتم چون یک درس عبرت واسه همه ما محسوب میشه و میتونه خیلی بهمون کمک کنه تا راه اشتباه نریم.
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |




