تبليغاتX
...سبز خواهم شد

...سبز خواهم شد

زندگی داره یه روز تموم میشه امروز وفرداش داره دیروز میشه

سلام بچه هاحالتون چطوره؟خوبین؟

خوب این دفعه واستون زیاد نوشتم اینم ادامه ماجرا:

آنگاه که تو را نگریستم ندانستم که نتیجه آن نگاه اولین چه خواهد بود؟ افکار و خیالات متفرق نتوانست مرا از فکر تو باز دارد نمی دانم چه احساساتی غم را به تلاطم و چه تصوراتی تار و پود وجودم را به ارتعاش و اهتزاز در آورد.درست مشاهده کردم حالم چون خفاشی بود که غفلتا نور درخشانی بر چشمهایش تابیده باشد معلوم است که بیچاره چه حالی دارد.هرجا رفتم تو را دیدم به هرسو نگریستم جمال تو جلوه گر بود.در پهن دشت خیال جز تو سروی وجود ندارد که زیر سایه آن استراحت توان نمود،در دریای مواج جز تو صخره محکمی نیست که پناهگاه دل گردد.در آسمان لاینتاهی جز تو ستاره درخشانی نیست که روشن بخش شبهای تارم گردد.اینک میفهمم که تا تو را نگریستم دیده از جهان فرو بستم،تا تو را ندیده بودم نمیدیدم و نمی فهمیدم.آری اینک فهمیدم که تو را دیدم چشمم به جمالت خیره مانده،گوشم به صدایت آشنا شده،قلبم در ضربان و طپش افتاده و روحم در اطراف تو به پرواز در آمده است.آنچه با چشم و گوش من سر و کار دارد تویی و آنکه در قلب و روح من منزل کرده کسی جز تو نیست.

قربانت اصغر

اعظم نامه را تا کرد و دوباره داخل جورابش گذاشت آبی به سر و صورت خود زد و به سمت کارگرانی که دور سفره حلقه زده بودند حرکت کرد.او که احساس می کرد عاشق شده دیگر به هیچ چیز نمی اندیشید و تنها جملات نامه اصغر بود که از ذهنش عبور می کرد.آنگاه که تو را نگریستم..او درگیر عشقی بود که با یک لبخند آغاز شده بود اما از نیت شوم اصغر هیچ خبری نداشت او نمی دانست که این جملات واقعا گفته های قلبی اصغر نیست و او فقط می خواهد با این جملات احساس او را تحریک کند او هیچگاه به آینده اعظم نمی اندیشید و فقط قصد داشت تا با اعظم دوست شود.دوستی که آینده ای ندارد.دوستی که پایه آن فقط بر روی هوا و هوس بنا شده است اما اعظم هیچگاه نمی توانست و نمی خواست به این مسائل فکر کند او چشمهای اصغر را محبت تمام می دید و این بود که به اصغر پاسخ مثبت داد.او با لبخندی که بر لب آورد به اصغر فهماند که او نیز دل در گرویش دارد و در حالی که سر سفره می نشست گفت:

"لحظه های بنشین و در چشم غم آلودم             نگر تا زبان اشک من گوید حکایت های دل"

بعد از این ماجرا نامه نگاریها بین اعظم و اصغر ادامه یافت و آنها هر روز به هم نزدیکتر می شدند.اعظم تمام زندگی را در ازدواج با اصغر می دید،اصغر هم با زیرکی تمام هر روز وعده خواستگاری را به بهانه های مختلف به تعویق می انداخت،چند ماهی از آشنایی آنها گذشته بود و هر دو به دور از چشم اطرافیان شبها و روزها ملاقاتهایی را با یکدیگر داشتند حتی چند بار هم با یکدیگر به شهرهای اطراف سفر کردند،در این میان تنها چیزی که اصغر را رنج میداد این بود که اعظم متوجه نشود که او زن دارد و شیرینی زندگی اش نیز پسری است که تازه به دنیا آمده است.اگر اعظم متوجه این ماجرا میشد ممکن بود رابطه اش را با اصغر قطع کند و او نتواند دیگر به خواسته های پلیدش برسد،بنابراین هر از چند گاهی سعی می کرد با خرید هدیه ای کوچک به اعظم بفهماند که به او علاقه دارد.اعظم نیز بی خبر از همه جا دل به عشق او بسته بود و به روز خواستگاری می اندیشید.اصغر مدام به او سفارش می کرد تا کسی از رابطه آنها با خبر نشود تا روزی که با هم ازدواج کنند.اما یک روز همه چیز به هم ریخت.آن روز صبح وقتی اصغر به سر کارش رفته بود زنی که در همسایگی آنها زندگی می کرد به منزلش رفت.زن اصغر در حال شستشوی ظروف بود و نوزادش نیز داخل گهواره خوابیده بود.این زن دوست زن اصغر بود و هر روز ساعاتی را با هم به گفتگو می نشستند اما آن روز وقتی مشغول صحبت شدند ناگهان زینب به زن اصغر گفت:دیروز شوهرت را با دختری در فاروج دیدم.این جمله گویی پتکی بزرگی بود که به سر مرضیه فرود آمد،او در حالی که سعی می کرد نگرانی اش را پنهان کند گفت:نه اصغر دیروز سرکار بود . به فاروج نرفته!حتما اشتباه گرفتی!اما زینب با اطمینان خاطر تمام گفت:این حرفا چیه !من با او در فاروج احوالپرسی کردم حتی آن دختری هم که با او بود می شناسم.رنگ مرضیه پرید و با حالتی التماس گونه گفت:تو را به خدا راست میگویی؟او کی بود؟زینب مرضیه را قسم داد که به اصغر در این رابطه چیزی نگوید و مشخصات دختر را به مرضیه داد و از او خداحافظی کرد تابرود و نهار ظهر را درست کند.مرضیه وقتی باور کرد که شوهرش با دختری رابطه دارد در گوشه ای نشست و آرام آرام اشک ریخت.به نوزادش نگاه میکرد اما هنوزم نمی توانست باور کند که ممکن است شوهرش زن دیگری اختیار کرده باشد.لحظات به کندی سپری می شد.در دل مرضیه غوغایی بر پا بود مدام قدم میزد حوصله اش سر رفته بود نمی دانست چکار کند.با خود اندیشید که وقتی اصغر از سر کار برگشت چگونه این موضوع را از زیر زبانش بیرون بکشد که صدای زنگ منزل او را هراسان کرد.نگاهی به ساعت افکند و به سرعت داخل حیاط رفت و در را گشود.اصغر که متوجه نگرانی همسرش شده بد پرسید چی شده؟!!!مرضیه گفت:هیچی!می خواستی چطور بشه!و با گفتن این جملات هر دو به داخل منزل رفتند.مرضیه استکان چایی را مقابل اصغر گذاشت و در چهره اش دقیق شد.شاید مدتها بود که از شوهرش غافل شده بود چنان نگاه به او نفرت انگیزی داشت که اصغر متوجه ماجرا شد و با عصبانیت گفت:میگی چه مرگته یا استکان چایی را به کله ات بکوبم!مرضیه دیگر توان پنهان کردن آنچه را از زینب شنیده بود نداشت،بغضش ترکید و در میان های های گریه گفت:دیروز کجا بودی؟آن دختر کی بود که با تو راه می رفت؟اصغربا شنیدن این کلمات متوجه شد که زینب همه چیز را برای همسرش تعریف کرده است او سعی میکرد با انکار موضوع و به میان کشیدن حرفهای دیگر ذهن مرضیه را از این مساله منحرف کند اما مرضیه مدام گریه می کرد و فریاد میزد دروغ میگویی؟بخدا دروغ میگویی؟و باز گریه می کرد اصغر که داشت کم کم کوره در میرفت لباسهایش را پوشید  و با ناراحتی از منزل بیرون رفت.وقتی ساعتی در خیابانها پرسه زد به یاد اعظم افتاد و راهش را به سوی منزل آنها کج کرد.اعظم داخل حیاط مشغول پاک کردن نخود بود و مادرش هنوز از سر کار بازنگشته بود وقتی اعظم در حیاط را گشود و نگرانی اصغر را دید پرسید چی شده؟!!اصغر گفت:همه چیز به هم ریخت مادرم متوجه رابطه ماشده و امروز با هم دعوا کردیم و ادامه داد:آن زن که دیروز در فاروج ما را با هم دید به مادرم گفته و او از موضوع مطلع شده است.اعظم با آنکه بسیار نگران و ناراحت شده بود به روی خودش نیاورد و چنین وانمود کرد که موضوع مهمی نیست و گفت:بالاخره که پدر و مادرت می فهمیدند،نگران نباش!

اصغر پس از گذشت ساعتی که کم کم از حالت عصبانیت خارج شده بود قبل از آمدن مادر اعظم از منزل آنها خارج شد.اما اعظم که آشنایی جزیی با زینب داشت و می دانست که قبلا با مادرش برای وجین کردن چقندر به سر کار می رفت توانست با زیرکی خاص آدرس دقیق منزل او را از مادرش بگیرد.او صبح روز بعد به سراغ زینب رفت.در حالی که خود را عصبانی نشان می داد گفت:چرا به مادر اصغر گفته ای که با من رابطه دارد؟زینب که پی برده بود ماجرا از چه قرار است اعظم را به داخل خانه تعارف کرد و به اوگفت:

تو دختر خوبی هستی مادرت تو را با خون جگر بزرگ کرده،چرا گول حرفهای اصغر را خورده ای مگر نمیدانی که او زن ویک پسر دارد.این حرفها اعظم را بسیار ناراحت کرد او در حالی که از زینب عذرخواهی و خداحافظی میکرد به این می اندیشید که چرا اصغر به او دروغ گفته است.بنابراین از کیوسک سر کوچه به محل کار اصغر زنگ زد و از او خواست تا بعد ازظهر به دیدنش برود.آن روز بعد از ظهر وقتی اصغر وارد حیاط منزل اعظم شد اعظم دیوانه وار داخل حیاط فریاد میزد چرا از اول به من نگفتی زن داری؟چرا چنین وانمود کردی که مجرد هستی؟اصغر گفت اگر میگفتم تو را از دست میدادم ،من تور ا دوست دارم و میخواهم با تو زندگی کنم به همین دلیل هم این موضوع را از تو پنهان کردم. اعظم بر روی پله های حیاط نشست و غمی عمیق در چهره اش نمایان شد.او سخت به اصغر دل بسته بود جملات او را باور میکرد اما نمیتوانست به خود بقبولاند که هووی یک زن دیگر شود.اصغر کنار اعظم نشست و گفت:تو ناراحت نباش همه چیز درست میشود او را طلاق میدهم من فقط تو را دوست دارم این جملات کمی از ناراحتی اعظم کاست،با خود فکر کرد خوب اگر او زنش را طلاق بدهد اشکالی ندارد که با او ازدواج کند اما از آن روز به بعد هر وقت اعظم از اصغر میپرسید چه وقت زنت را طلاق میرهی؟اصغر میگفت:به همین زودی دادگاه میرویم!از آن طرف زن اصغر هم مدام او را کنترل میکرد حتی بعضی از روزها اورا تعقیب میکرد تا ببیند به کجا میرود و به همین دلیل رابطه اعظم و اصغر کمی به سردی گرایید و آنها دیگر به ندرت همدیگر را میدیدند و این موضوع موجب نگرانی اعظم شد.دوستانش مدام از او می پرسیدند پس کی عروسی میکنی؟. او مآیوسانه جواب میداد همین نزدیکیها!

اما خودش میدانست که دروغ میگوید!اصغر دیگر سراغی از او نمیگرفت،به نامه هایش جواب نمیداد و سعی میکرد خودش را از او پنهان کند،ولی اعظم نمیتوانست این موضوع را قبول کند او به دوستانش گفته بود که بزودی ازدواج میکند آیا میتوانست حقیقت را به دوستانش بگوید؟آیا میتوانست بگوید که گول حرفها و چرب زبانی های مردی را خورده که همسر و یک فرزند دارد.وقتی از مدرسه به منزل باز میگشت حال و حوصله هیچ کاری را نداشت.کیفش را به گوشه ای پرتاب میکرد و در اتاق را به روی خودش می بست؛بغض گلویش را میفشرد.به روزهای اول آشناییش با اصغر می اندیشید،به آمال و آرزوهایی که هر شب به هنگام خواب به آنها می اندیشید،به خوشبختی و سعادتی که در انتظارش بود.او دیگر با هیچ کس رابطه ای نداشت،از آن می ترسید که مادرش از ماجرای رابطه او با اصغر با خبر شود.وقتی که مادرش را میدید سر نماز برای خوشبختی تنها دخترش دعا می کند،در دلش به خودش لعنت می فرستاد اما هنوز هم نمیتوانست باور کند که اصغر با او ازدواج نمیکند،آن شب تصمیم گرفت نامه دیگری برای اصغر بنویسد تا شاید دل سخت او را نرم کند و به او بفهماند که عشق پاکش را بازیچه قرار ندهد.قلم برداشت و بر صفحه سفید کاغذ چنین نگاشت:

((دیگر برای تسلی و دلدارری من چیزی باقی نمانده است،زندگی در نظرم تیره و جهان در برابر چشمم ویران و وحشت انگیز است.نه صدایی در آن میشنوم و نه حرکتی در آن احساس میکنم.گویی ظلمت شبها به هم پیوسته است و مردم شب و روز در بسترهای خود خفته اند،گویی در دشتی پهناور و درو از عالم زندگی میکنم که در آن نه پرنده می پرد،نه آبی در آن جاری و نه پای انسانی به خاک آن رسیده و من شب و روز در این بیابان حیران و سرگردانم!آه که ملامت و اندوه نزدیک است هلاکم کند.ای کاش ساعت مرگ من فرا میرسید و از زیر باز این آلام و مشقات رهایی میافتم،در گوشه ای افکنده شدم و با هیچکس نه رابطه ای داردم نه علاقه ای.هیچ می دانی چه کرده ای؟تو یک موجود را کشته ای! تو به من وعده دادی مانند فرشته ای که پاسبان سعادت و آسایش است مرا حفظ و حراست نمایی.پس چه شد آن نویدها که به من میدادی؟تو سعادت و شادکامی را ار من گرفتی و به جای آن چیزی ندادی تا با آن زندگی کنم و چه بیرحم است دل تو!آری اکنون فهمیدم که دوستی تو  با یک جوان تنگدست جز آنکه در خاطر تو ملامت و افسردگی ایجاد کند چیز دیگری نیست،تنگدستی چون پرده های زودگذری است که روی خوشبختی و سعادت من را می پوشاند.آری یک جوان فقیر جز یک قلب پر از عطوفت چیز دیگری ندارد که به تو بدهد افسوس که ندانستم و نمیدانستم که قلب و روح تو چون ابر هردم به دریایی می بارد.اکنون که این نامه را مینویسم دو ساعت از نیمه شب گذشته است و من از صبح تا به حال در اتاق را به روی خود بسته ام.هیچکس نمیداند که من درون این چهاردیواری ساکت چه میکنم،هیچکس از ظاهر آرام این اتاق نمیتواند اغتشاشات درونی و مصائب باطنی من را حدس بزند،گو اینکه کسی یافت نمی شود که دمی چند از جریان حیات و مقتضیات زندگی خود منصرف شده و به حال دیگری توجه نماید.افسوس که بی کسی و تنهایی مخوفترین و مهلکترین دردهاست.اگر این جملات را نیز ننویسیم از شدت اندوه دچار خفقان خواهم شد.اما از تو توقع دارم به حال زار من توجه کنی و مرا از این وضع نجات بخشی!))

صبح روز بعد اعظم زودتر از همیشه از منزل خارج شد و به مادرش گفت:امروز صبح کلاس جبرانی گذاشته اند و باید به مدرسه بروم.مادرش گفت:لااقل صبحانه ات رابخور!اما اعظم که گویی این جمله را نشنید در حیاط را بهم زد و با سرعت به طرف منزل اصغر به راه افتاد.او سر کوچه ایستاد و منتظر ماند تا اصغر برای رفتن به سرکارش از منزل خارج شود.انتظار او دقایقی بیشتر طول نکشید.وقتی اصغر به سر کوچه رسید و چشمش به اعظم افتاد با نگرانی پرسید تو اینجا چه کار میکنی؟چرا اینجا آمدی؟اعظم که خود را ناراحت نشان میداد،نامه را به طرف اصغر دراز کرد و گفت:آمدم این را به تو بدهم،تو چرا دیگر سراغ من نمیایی؟چرا با زندگی من بازی میکنی؟اصغر در حالی که نامه را میگرفت،گفت: به همین زودی ها کار یکسره میشود.میدانی که دادگاه به این راحتی زنم را طلاق نمیدهد و تا زمانی که نتوانم او را طلاق بدهم نمیتوانم با تو ازدواج کنم.حالا زور برو تا همسایه ها ما را با هم ندیده اند!اعظم بدون اینکه از اصغر خداحافظی کند،به طرف مدرسه حرکت کرد.اما فکر عجیبی او را راحت نمیگذاشت.فکر میکرد اصغر راست میگویی!او حتما میخواهد زنش را طلاق بدهد!هر چه فکر میکرد کمتر نتیجه میگرفت از طرفی به همه دوستانش در مدرسه گفته بود که به زودی ازدواج میکند از طرف دیگر هم اصغر نمی توانست با او ازدواج کند.در همین فکر بو که خود را داخل حیاط مدرسه دید.همکلاسی هایش سر کلاس نشسته بودند،اما هنوز معلم نیامده بود.چادرش را از سرش برداشت و قدم هایش را تندتر کرد تا به کلاسش برسد.اما آن روز از درس و مدرسه هیچ نفهمید.مدام در فکر این بود که چاره ای برای این مشکل پیدا کند.یک بار تصمیم گرفت تا به منزل اصغر رفته و ماجرا را صادقانه برای زن اصغر بازگو کند،اما طولی نکشید که از این فکر منصرف شد.با خود می گفت:من چگونه به زن او بگویم که عاشق شوهرش شده ام و قرار است تا بعد از این که او را طلاق دهد با هم ازدواج کنند.

اعظم دیگر به یک دختر عصبانی و خشن تبدیل شده بود.سر هر موضوع کوچکی با ماردش جر و بحث میکرد.ظرف و ظروف منزل را می شکست،به دوستانش توهین میکرد و نسبت به درس و مدرسه بی علاقه شده بود.این موضوع تا مدتی ادامه داشت و او نمی توانست چاره ای پیدا کند تا این که نقشه خطرناکی کشید.

ادامه  و آخر داستان رو به همین زودیا مینویسم

پس تا بعد خدانگهدارتون

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در چهارشنبه 27 آذر1387ساعت 11:27 توسط ح.زینتی |

سلام بچه ها حالتون چطوره خوبین؟

خوب خدا رو شکر امیدوارم همیشه سالم باشین.این داداش حسین هم که همش منو خجالت میده اونقدر که روم نمیشه به مانیتور نگاه کنم!!!داداش من که کاری نکردم اینقدر خجالتم میدی من باید تشکر کنم نه شما.

خوب بچه ها این دفعه سرگذشت یک دختر 17 ساله رو واستون نوشتم از خودم ننوشتما حالا بعدا میگم از کجا نوشتم.این سرگذشت خیلی عبرت انگیز پس تا آخرش بیاین و بخونین.چون یکم طولانیه قسمت بندی کردم پس اینو داشته باشین تا بعد...

فکر نمیکنم واستون تکراری باشه چون جایی ندیدم اما اگه بود حتما بهم بگین.

پس تا قسمت بعدی خدانگهدارتون.مهسا

تصویری از سوختن زن جوانی است که درمیان شعله های خشم دختری که عشق خیابانی را باور کرده است خاکستر می شود      

گرما همه کارگران را کلافه کرده بود،بعضی از زنان کلاه حصیری به سر گذاشته بودند تا از تابش مستقیم نور خورشید در امان باشند برخی دیگر نیز مدام عرقهایشان را با گوشه روسری پاک کرده و دوباره مشغول جمع آورری گوجه فرنگی می شدند اما اعظم دختر 17 ساله ای که از ساعتی قبل به همراه مادرش به صورت روزمزدی در این مزرعه کار می کرد کنار بوته گوجه فرنگی نشسته و در افکار خویش غوطه ور بود گاهی در رویاهای آینده سیر می کرد و گاهی نیز به گذشته خویش بر می گشت او هنگامی که دو بهار بیشتر از عمرش نگذشته بود از چشیدن محبت پدر محروم شده بود.پدر اعظم در پی بروز یک بیماری لاعلاج جان به جان آفرین تسلیم کرده بود و از آن زمان به بعد تحت سرپرستی مادر بود.مادر اعظم برای سیر کردن شکم تنها دخترش مجبور بود در خانه این و آن و در فصل های برداشت محصول نیز در باغها و مزارع کار کند.اعظم همانطور که در ذهن گذشته تلخ خود را مرور می کردبه یاد دقایقی قبل افتاد،لحظه ای که صاحبکار جوان با چشمهای حریصش او را می نگریست,آن لحظه وقتی مشغول جمع آوری گوجه فرنگی بود ناگهان در امتداد نگاهش مالک مزرعه را دید که چشم به او دوخته است.این نگاه اولین یک جوان بود که افکار او را به هم ریخته بود.با نگاههای دیگر فرق داشت,نگاههای اصغر از ذهنش دور نمی شد با خود می اندیشید آیا او به من علاقه پیدا کرده است؟آیا او مرا دوست دارد؟

هر چه بیشتر می گذشت احساس میکرد ضربان قلبش تندتر میزند,جرات نداشت بار دیگر سرش را به سوی صاحبکار جوان خود برگرداند او دوباره به سوی رویاهای آینده اش حرکت کرد می اندیشید آیا می شود او نیز مانند همکلاسی هایش از عشق سخن بگوید؟آیا میشود روزی لباس عروسی بر تن کند و در میان هلهله و شادی اطرافیان به خانه بخت برود و زندگی شیرینش را آغاز کند...

ناگهان صدای پیرزنی که سر کارگر بود رشته افکار او را برید,بلند شو اعظم،استراحت تمامه،جعبه گوجه فرنگی را بیار که الان کامیون می رسد!!!

دختر جوا ن بلافاصله از جایش بلند شد و جعبع را بلند کرد و به سمت جعبه هایی که روی هم چیده شده بودند حرکت کرد اما هرچه تلاش میکرد نمی توانست جعبه کوچک گوجه فرنگی را بر روی جعبه های چیده شده قرار دهد یک لحظه احساس کرد دستی جعبه را گرفت!!او کسی نبود جز اصغر صاحب مزرعه گوجه فرنگی!در حالی که نگاه و لبخند اصغر دستهای اعظم را که از جعبه جدا می شد بدرقه می کرد صدایی آشنا گفت:تو هنوز برای این کارها کوچکی!تو فقط گوجه فرنگی جمع کن!اصغر با گفتن این جملات دوباره اعظم را در فکر فرو برد.آیا او عاشقم شده؟...نه فکر نمی کنم ..اما نگاههایش معنی دیگری می دهد..

دقایقی به ساعت 5 بعد ازظهر مانده بود که کارگران آماده میشدند تا کار را تعطیل کنند که اصغر پیرزن سرکارگر را صدا زد و تعداد زیادی اسکناس های هزار تومانی به او داد.وقتی کبری خانم مشغول شمردن دستمزد کارگران بود اصغر دست در جیبش کرد و یک اسکناس 500 تومانی دیگر هم به او داد و گغت:اعظم امروز خوب کار میکرد کارگر خوبی است این را هم به او و مادرش بده و فردا هم حتما آنها را سر کار بیاور!این کار اصغر کم کم اعظم را امیدوار ساخته بود که اصغر از او خوشش آمده!اما باور نمی کرد که کسی به خواستگاری دختری فقیر بیاید که هیچ چیز ندارد ولی قلب اعظم چیز دیگری می گفت!

صبح روز بعد اعظم زودتر از همیشه از خواب بیدار شد و صبحانه را آماده کرد.او مقداری نان خشک و تکه نانی را در سفره قرار داد و خودش جلوی آینه رفت لباسهای تمیزش را نیز از داخل کمد رنگ و رو رفته بیرون کشید و با کتری آب جوش اتویی به آنها زد و پس از پوشیدن آنها به همراه مادرش عازم مزرعه شد.دل توی دلش نبود آیا امروز هم اصغر می آید؟آیا او می تواند با اصغر صحبت کند؟آیا می تواند در دل اصغر جایی برای خودش باز کند؟!!!او در افکارش سیر می کرد که از دور اصغر را دید که با کبری خانم صحبت می کند،لبخندی زد و شادی اش را پنهان کرد تا مادرش بویی نبرد.کبری خانم با دیدن اعظم و دیگر کارگران فریاد زد زیر جعبه ها حتما روزنامه بگذارید یادتان نرود!هر کدام از کارگرها در گوشه ای از مزرعه مشغول کار شدند،اعظم هم در نزدیکی اصغر که دستهایش را به کمرش زده و کارگران را نظاره می کرد مشغول شد هنوز دقایقی نگذشته بود که اعظم احساس کرد اصغر بالای سرش ایستاده اما بدون اینکه عکس العملی نشان دهد هم چنان مشغول جمع آوری گوجه فرنگی بو که ناگهان کاغذ تا کرده ای به آرامی از دست اصغر بر روی بوته گوجه فرنگی افتاد!!!اصغر با رها کردن کاغذی که چند لا شده بود از کنار اعظم دور شد.وقتی اعظم به کاغذ تا شده نگاه کرد حدس زد این یک نامه است که اصغر برای او نوشته بنابراین نگاهی به اطرافش افکند و وقتی دید همه مشغول کارند و هیچکس به او توجهی ندارد به آرامی نامه را برداشت و داخل جورابش گذاشت ولی دغدغه این که اصغر در این نامه چه چیزهایی نوشته یک لحظه آرامش نمی گذاشت،دوباره به رویاها و آرزوهایش اندیشید..آیا می شود از این زندگی تلخ رهایی یابد؟آیا می شود او هم مانند دیگر هم کلاسی هایش طعم محبت را بچشد؟..که صدای کبری خانم او را به خود آورد.بلند شین صبحانه حاضر است!کارگران یکی یکی به سمت سفره صبحانه به راه افتادند اما اعظم به دنبال راهی می گشت مه بتواند نامه را بخواند بنابراین او به بهانه شستن دستهایش به طرف جوی آبی مه در حدود 200 متری محل کارش بود به راه افتاد.او طوری زیر یکی از درختان اطراف جوی آب قرار گرفت که دیده نشود.نامه را از داخل جورابشبیرون کشید و بی صبرانه آنرا باز کرد.اصغر در نامه اش اینگونه نوشته بود؛...

 

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در یکشنبه 24 آذر1387ساعت 12:41 توسط ح.زینتی |
سلام به همه خوبین خوش میگذره اول از همه عید غدیر وقربان رو تبریک میگم وامیدوارم به همتون خوش بگذره همچنین از ابجی مهسا که زحمت اپوبلاگم رو میکشه خسته نباشید میگم دستت درد نکنه ...

خب از همین جا تولد ابجی عزیزم بید مجنون رو تبریک میگم امیدوارم به همه ارزوهات برسی وبتونی توی درسات موفق باشی

ابجی عزیزم همیشه بیادتم هیچوقت تنها نیستی میدونم کم نوشتم اما بیادتم

خب حالا زود باش شمع ها رو فوت کن ببینم  دیگه پاشو  منتظر نذار

بچه بید مجنون یکی از دوستای قدر دون هست امیدوارم همیشه خنده رو لبهاش باشه ولی الان بچه درسخون شده اخه کنکور داره

۲۰اذر همیشه برای تو ثبت شده...

بچه ها به احترام ابجی بید مجنون یه کف مرتب ....

بازم از ابجی مهسا تشکر میکنم من هم گه گاهی حالتونو میپرسم تا بعد ...

اینم ادرس ابجی

 http://bargrizoonepaeez.blogfa.com

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در چهارشنبه 20 آذر1387ساعت 13:2 توسط ح.زینتی |

سلام بچه ها،حالتون چطوره؟

من که خوبم البته بهترم و امیدوارم همتون هر جایی که هستین سالم و سرحال باشین.

از تک تک کسانی که نظر گذاشتن و من کوتاهی کردم و جواب ندادم ملتمسانه عذرخواهی میکنم حسابی شرمندتون شدم .از داداش حسین هم معذرت میخوام داداشی اگه بقیه رو بخونی بهم حق میدی که یه مدت نبوده باشم.

من میخواستم زودتر از این حرفا آپ کنم ولی تو این مدت خیلی واسم اتفاقای بدی افتاد طوری که حتی نتونستم یه سری به وبلاگ بزنم.حتما کنجکاو شدین بدونین چی شده آره؟!!!

ااااا خوب زشته آدم زیاد کنجکاو شه پس بهتره دنباله شو نگیرین که فایده ای نداره

البته اگه زیاد کنجکاو شدین میگما !!!

خوب بگذریم

بچه ها تا حالا کسی تنهاتون گذاشته؟ یا کسی بدون هیچ دلیلی خودشو از صفحه زندگیتون محو کرده؟ کسی بوده که یک دفعه شما رو با یه عالمه سوال که بعد رفتنش تو ذهنتون نقش بسته تنها گذاشته باشه؟ یا برعکس شماها با کسی همچین کاری کردین؟!!!

میدونین اون نفر چه عذابی میکشه؟میدونین چقدر باور این موضوع براش سخته؟

این شعرهم زیاد به چشمتون خورده اما من از جایی برنداشتم از تو دفترم نوشتم پس ناراحت نشین بگین چرا نمیگه از کجا این مطلب رو کپی کرده چون نمیدونم.

هر کس هر حسی نسبت بهش داره رو بگه

کدومتون تا حالا تجربه کردین؟!!!کدومتون تا حالا تو این وضعیت بوده ؟!!!

وقتی بودین چه حالی داشتین؟؟؟

 

"بعد از رفتنت"

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی               

تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم

تمام شب را برای با طراوت بودن

باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

و پس از  یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گلهایی که در تنهاییم رویید با حسرت جدا کردم....

و تو در آبی ترین موج تمنای دلم گفتی :

دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در قسمتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم

را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمیدانم چرا رفتی؟!!! نمیدانم چرا شاید خطا کردم

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

نمیدانم کجا ؟ تا کی ؟ برای چه ؟

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

 و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد...

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر میداشت

تمام بالهایش غرق در اندوه بود

و بعد از رفتن تو آسمان چشمانم خیس باران شده

و بعد از رفتنت گویی جهان حس کرد

 که من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد که من بی تو هزاران با در لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریاچه بغضی کرد

کسی فهمید که تو نام مرا با عبور تلخ خود از یاد خواهی برد

هنوز آشفته چشمان زیبای توام برگرد!!!

 ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو:

در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم ...

و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید

 کنار انتظاری که بدون پاسخ و سودیست

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

 میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر می گریم!!!

نمیدام چرا ؟ شاید به رسم عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

 

راستی تا یادم نرفته دوست دارین واسه آپ بعدی از چی بگم؟

هر چی مدنظرتون هست رو بگین بعد من یکیشو انتخاب می کنم.

 

تو که آهسته می خونی قنوت گریه هایت را

                                                        میان ربنای سبز دستانت دعایم کن

التماس دعا مواظب خودتون باشین تا بعد قربونتون

مهسا

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در سه شنبه 12 آذر1387ساعت 9:20 توسط ح.زینتی |