سلام بچه هاحالتون چطوره؟خوبین؟
خوب این دفعه واستون زیاد نوشتم اینم ادامه ماجرا:
آنگاه که تو را نگریستم ندانستم که نتیجه آن نگاه اولین چه خواهد بود؟ افکار و خیالات متفرق نتوانست مرا از فکر تو باز دارد نمی دانم چه احساساتی غم را به تلاطم و چه تصوراتی تار و پود وجودم را به ارتعاش و اهتزاز در آورد.درست مشاهده کردم حالم چون خفاشی بود که غفلتا نور درخشانی بر چشمهایش تابیده باشد معلوم است که بیچاره چه حالی دارد.هرجا رفتم تو را دیدم به هرسو نگریستم جمال تو جلوه گر بود.در پهن دشت خیال جز تو سروی وجود ندارد که زیر سایه آن استراحت توان نمود،در دریای مواج جز تو صخره محکمی نیست که پناهگاه دل گردد.در آسمان لاینتاهی جز تو ستاره درخشانی نیست که روشن بخش شبهای تارم گردد.اینک میفهمم که تا تو را نگریستم دیده از جهان فرو بستم،تا تو را ندیده بودم نمیدیدم و نمی فهمیدم.آری اینک فهمیدم که تو را دیدم چشمم به جمالت خیره مانده،گوشم به صدایت آشنا شده،قلبم در ضربان و طپش افتاده و روحم در اطراف تو به پرواز در آمده است.آنچه با چشم و گوش من سر و کار دارد تویی و آنکه در قلب و روح من منزل کرده کسی جز تو نیست.
قربانت اصغر
اعظم نامه را تا کرد و دوباره داخل جورابش گذاشت آبی به سر و صورت خود زد و به سمت کارگرانی که دور سفره حلقه زده بودند حرکت کرد.او که احساس می کرد عاشق شده دیگر به هیچ چیز نمی اندیشید و تنها جملات نامه اصغر بود که از ذهنش عبور می کرد.آنگاه که تو را نگریستم..او درگیر عشقی بود که با یک لبخند آغاز شده بود اما از نیت شوم اصغر هیچ خبری نداشت او نمی دانست که این جملات واقعا گفته های قلبی اصغر نیست و او فقط می خواهد با این جملات احساس او را تحریک کند او هیچگاه به آینده اعظم نمی اندیشید و فقط قصد داشت تا با اعظم دوست شود.دوستی که آینده ای ندارد.دوستی که پایه آن فقط بر روی هوا و هوس بنا شده است اما اعظم هیچگاه نمی توانست و نمی خواست به این مسائل فکر کند او چشمهای اصغر را محبت تمام می دید و این بود که به اصغر پاسخ مثبت داد.او با لبخندی که بر لب آورد به اصغر فهماند که او نیز دل در گرویش دارد و در حالی که سر سفره می نشست گفت:
"لحظه های بنشین و در چشم غم آلودم نگر تا زبان اشک من گوید حکایت های دل"
بعد از این ماجرا نامه نگاریها بین اعظم و اصغر ادامه یافت و آنها هر روز به هم نزدیکتر می شدند.اعظم تمام زندگی را در ازدواج با اصغر می دید،اصغر هم با زیرکی تمام هر روز وعده خواستگاری را به بهانه های مختلف به تعویق می انداخت،چند ماهی از آشنایی آنها گذشته بود و هر دو به دور از چشم اطرافیان شبها و روزها ملاقاتهایی را با یکدیگر داشتند حتی چند بار هم با یکدیگر به شهرهای اطراف سفر کردند،در این میان تنها چیزی که اصغر را رنج میداد این بود که اعظم متوجه نشود که او زن دارد و شیرینی زندگی اش نیز پسری است که تازه به دنیا آمده است.اگر اعظم متوجه این ماجرا میشد ممکن بود رابطه اش را با اصغر قطع کند و او نتواند دیگر به خواسته های پلیدش برسد،بنابراین هر از چند گاهی سعی می کرد با خرید هدیه ای کوچک به اعظم بفهماند که به او علاقه دارد.اعظم نیز بی خبر از همه جا دل به عشق او بسته بود و به روز خواستگاری می اندیشید.اصغر مدام به او سفارش می کرد تا کسی از رابطه آنها با خبر نشود تا روزی که با هم ازدواج کنند.اما یک روز همه چیز به هم ریخت.آن روز صبح وقتی اصغر به سر کارش رفته بود زنی که در همسایگی آنها زندگی می کرد به منزلش رفت.زن اصغر در حال شستشوی ظروف بود و نوزادش نیز داخل گهواره خوابیده بود.این زن دوست زن اصغر بود و هر روز ساعاتی را با هم به گفتگو می نشستند اما آن روز وقتی مشغول صحبت شدند ناگهان زینب به زن اصغر گفت:دیروز شوهرت را با دختری در فاروج دیدم.این جمله گویی پتکی بزرگی بود که به سر مرضیه فرود آمد،او در حالی که سعی می کرد نگرانی اش را پنهان کند گفت:نه اصغر دیروز سرکار بود . به فاروج نرفته!حتما اشتباه گرفتی!اما زینب با اطمینان خاطر تمام گفت:این حرفا چیه !من با او در فاروج احوالپرسی کردم حتی آن دختری هم که با او بود می شناسم.رنگ مرضیه پرید و با حالتی التماس گونه گفت:تو را به خدا راست میگویی؟او کی بود؟زینب مرضیه را قسم داد که به اصغر در این رابطه چیزی نگوید و مشخصات دختر را به مرضیه داد و از او خداحافظی کرد تابرود و نهار ظهر را درست کند.مرضیه وقتی باور کرد که شوهرش با دختری رابطه دارد در گوشه ای نشست و آرام آرام اشک ریخت.به نوزادش نگاه میکرد اما هنوزم نمی توانست باور کند که ممکن است شوهرش زن دیگری اختیار کرده باشد.لحظات به کندی سپری می شد.در دل مرضیه غوغایی بر پا بود مدام قدم میزد حوصله اش سر رفته بود نمی دانست چکار کند.با خود اندیشید که وقتی اصغر از سر کار برگشت چگونه این موضوع را از زیر زبانش بیرون بکشد که صدای زنگ منزل او را هراسان کرد.نگاهی به ساعت افکند و به سرعت داخل حیاط رفت و در را گشود.اصغر که متوجه نگرانی همسرش شده بد پرسید چی شده؟!!!مرضیه گفت:هیچی!می خواستی چطور بشه!و با گفتن این جملات هر دو به داخل منزل رفتند.مرضیه استکان چایی را مقابل اصغر گذاشت و در چهره اش دقیق شد.شاید مدتها بود که از شوهرش غافل شده بود چنان نگاه به او نفرت انگیزی داشت که اصغر متوجه ماجرا شد و با عصبانیت گفت:میگی چه مرگته یا استکان چایی را به کله ات بکوبم!مرضیه دیگر توان پنهان کردن آنچه را از زینب شنیده بود نداشت،بغضش ترکید و در میان های های گریه گفت:دیروز کجا بودی؟آن دختر کی بود که با تو راه می رفت؟اصغربا شنیدن این کلمات متوجه شد که زینب همه چیز را برای همسرش تعریف کرده است او سعی میکرد با انکار موضوع و به میان کشیدن حرفهای دیگر ذهن مرضیه را از این مساله منحرف کند اما مرضیه مدام گریه می کرد و فریاد میزد دروغ میگویی؟بخدا دروغ میگویی؟و باز گریه می کرد اصغر که داشت کم کم کوره در میرفت لباسهایش را پوشید و با ناراحتی از منزل بیرون رفت.وقتی ساعتی در خیابانها پرسه زد به یاد اعظم افتاد و راهش را به سوی منزل آنها کج کرد.اعظم داخل حیاط مشغول پاک کردن نخود بود و مادرش هنوز از سر کار بازنگشته بود وقتی اعظم در حیاط را گشود و نگرانی اصغر را دید پرسید چی شده؟!!اصغر گفت:همه چیز به هم ریخت مادرم متوجه رابطه ماشده و امروز با هم دعوا کردیم و ادامه داد:آن زن که دیروز در فاروج ما را با هم دید به مادرم گفته و او از موضوع مطلع شده است.اعظم با آنکه بسیار نگران و ناراحت شده بود به روی خودش نیاورد و چنین وانمود کرد که موضوع مهمی نیست و گفت:بالاخره که پدر و مادرت می فهمیدند،نگران نباش!
اصغر پس از گذشت ساعتی که کم کم از حالت عصبانیت خارج شده بود قبل از آمدن مادر اعظم از منزل آنها خارج شد.اما اعظم که آشنایی جزیی با زینب داشت و می دانست که قبلا با مادرش برای وجین کردن چقندر به سر کار می رفت توانست با زیرکی خاص آدرس دقیق منزل او را از مادرش بگیرد.او صبح روز بعد به سراغ زینب رفت.در حالی که خود را عصبانی نشان می داد گفت:چرا به مادر اصغر گفته ای که با من رابطه دارد؟زینب که پی برده بود ماجرا از چه قرار است اعظم را به داخل خانه تعارف کرد و به اوگفت:
تو دختر خوبی هستی مادرت تو را با خون جگر بزرگ کرده،چرا گول حرفهای اصغر را خورده ای مگر نمیدانی که او زن ویک پسر دارد.این حرفها اعظم را بسیار ناراحت کرد او در حالی که از زینب عذرخواهی و خداحافظی میکرد به این می اندیشید که چرا اصغر به او دروغ گفته است.بنابراین از کیوسک سر کوچه به محل کار اصغر زنگ زد و از او خواست تا بعد ازظهر به دیدنش برود.آن روز بعد از ظهر وقتی اصغر وارد حیاط منزل اعظم شد اعظم دیوانه وار داخل حیاط فریاد میزد چرا از اول به من نگفتی زن داری؟چرا چنین وانمود کردی که مجرد هستی؟اصغر گفت اگر میگفتم تو را از دست میدادم ،من تور ا دوست دارم و میخواهم با تو زندگی کنم به همین دلیل هم این موضوع را از تو پنهان کردم. اعظم بر روی پله های حیاط نشست و غمی عمیق در چهره اش نمایان شد.او سخت به اصغر دل بسته بود جملات او را باور میکرد اما نمیتوانست به خود بقبولاند که هووی یک زن دیگر شود.اصغر کنار اعظم نشست و گفت:تو ناراحت نباش همه چیز درست میشود او را طلاق میدهم من فقط تو را دوست دارم این جملات کمی از ناراحتی اعظم کاست،با خود فکر کرد خوب اگر او زنش را طلاق بدهد اشکالی ندارد که با او ازدواج کند اما از آن روز به بعد هر وقت اعظم از اصغر میپرسید چه وقت زنت را طلاق میرهی؟اصغر میگفت:به همین زودی دادگاه میرویم!از آن طرف زن اصغر هم مدام او را کنترل میکرد حتی بعضی از روزها اورا تعقیب میکرد تا ببیند به کجا میرود و به همین دلیل رابطه اعظم و اصغر کمی به سردی گرایید و آنها دیگر به ندرت همدیگر را میدیدند و این موضوع موجب نگرانی اعظم شد.دوستانش مدام از او می پرسیدند پس کی عروسی میکنی؟. او مآیوسانه جواب میداد همین نزدیکیها!
اما خودش میدانست که دروغ میگوید!اصغر دیگر سراغی از او نمیگرفت،به نامه هایش جواب نمیداد و سعی میکرد خودش را از او پنهان کند،ولی اعظم نمیتوانست این موضوع را قبول کند او به دوستانش گفته بود که بزودی ازدواج میکند آیا میتوانست حقیقت را به دوستانش بگوید؟آیا میتوانست بگوید که گول حرفها و چرب زبانی های مردی را خورده که همسر و یک فرزند دارد.وقتی از مدرسه به منزل باز میگشت حال و حوصله هیچ کاری را نداشت.کیفش را به گوشه ای پرتاب میکرد و در اتاق را به روی خودش می بست؛بغض گلویش را میفشرد.به روزهای اول آشناییش با اصغر می اندیشید،به آمال و آرزوهایی که هر شب به هنگام خواب به آنها می اندیشید،به خوشبختی و سعادتی که در انتظارش بود.او دیگر با هیچ کس رابطه ای نداشت،از آن می ترسید که مادرش از ماجرای رابطه او با اصغر با خبر شود.وقتی که مادرش را میدید سر نماز برای خوشبختی تنها دخترش دعا می کند،در دلش به خودش لعنت می فرستاد اما هنوز هم نمیتوانست باور کند که اصغر با او ازدواج نمیکند،آن شب تصمیم گرفت نامه دیگری برای اصغر بنویسد تا شاید دل سخت او را نرم کند و به او بفهماند که عشق پاکش را بازیچه قرار ندهد.قلم برداشت و بر صفحه سفید کاغذ چنین نگاشت:
((دیگر برای تسلی و دلدارری من چیزی باقی نمانده است،زندگی در نظرم تیره و جهان در برابر چشمم ویران و وحشت انگیز است.نه صدایی در آن میشنوم و نه حرکتی در آن احساس میکنم.گویی ظلمت شبها به هم پیوسته است و مردم شب و روز در بسترهای خود خفته اند،گویی در دشتی پهناور و درو از عالم زندگی میکنم که در آن نه پرنده می پرد،نه آبی در آن جاری و نه پای انسانی به خاک آن رسیده و من شب و روز در این بیابان حیران و سرگردانم!آه که ملامت و اندوه نزدیک است هلاکم کند.ای کاش ساعت مرگ من فرا میرسید و از زیر باز این آلام و مشقات رهایی میافتم،در گوشه ای افکنده شدم و با هیچکس نه رابطه ای داردم نه علاقه ای.هیچ می دانی چه کرده ای؟تو یک موجود را کشته ای! تو به من وعده دادی مانند فرشته ای که پاسبان سعادت و آسایش است مرا حفظ و حراست نمایی.پس چه شد آن نویدها که به من میدادی؟تو سعادت و شادکامی را ار من گرفتی و به جای آن چیزی ندادی تا با آن زندگی کنم و چه بیرحم است دل تو!آری اکنون فهمیدم که دوستی تو با یک جوان تنگدست جز آنکه در خاطر تو ملامت و افسردگی ایجاد کند چیز دیگری نیست،تنگدستی چون پرده های زودگذری است که روی خوشبختی و سعادت من را می پوشاند.آری یک جوان فقیر جز یک قلب پر از عطوفت چیز دیگری ندارد که به تو بدهد افسوس که ندانستم و نمیدانستم که قلب و روح تو چون ابر هردم به دریایی می بارد.اکنون که این نامه را مینویسم دو ساعت از نیمه شب گذشته است و من از صبح تا به حال در اتاق را به روی خود بسته ام.هیچکس نمیداند که من درون این چهاردیواری ساکت چه میکنم،هیچکس از ظاهر آرام این اتاق نمیتواند اغتشاشات درونی و مصائب باطنی من را حدس بزند،گو اینکه کسی یافت نمی شود که دمی چند از جریان حیات و مقتضیات زندگی خود منصرف شده و به حال دیگری توجه نماید.افسوس که بی کسی و تنهایی مخوفترین و مهلکترین دردهاست.اگر این جملات را نیز ننویسیم از شدت اندوه دچار خفقان خواهم شد.اما از تو توقع دارم به حال زار من توجه کنی و مرا از این وضع نجات بخشی!))
صبح روز بعد اعظم زودتر از همیشه از منزل خارج شد و به مادرش گفت:امروز صبح کلاس جبرانی گذاشته اند و باید به مدرسه بروم.مادرش گفت:لااقل صبحانه ات رابخور!اما اعظم که گویی این جمله را نشنید در حیاط را بهم زد و با سرعت به طرف منزل اصغر به راه افتاد.او سر کوچه ایستاد و منتظر ماند تا اصغر برای رفتن به سرکارش از منزل خارج شود.انتظار او دقایقی بیشتر طول نکشید.وقتی اصغر به سر کوچه رسید و چشمش به اعظم افتاد با نگرانی پرسید تو اینجا چه کار میکنی؟چرا اینجا آمدی؟اعظم که خود را ناراحت نشان میداد،نامه را به طرف اصغر دراز کرد و گفت:آمدم این را به تو بدهم،تو چرا دیگر سراغ من نمیایی؟چرا با زندگی من بازی میکنی؟اصغر در حالی که نامه را میگرفت،گفت: به همین زودی ها کار یکسره میشود.میدانی که دادگاه به این راحتی زنم را طلاق نمیدهد و تا زمانی که نتوانم او را طلاق بدهم نمیتوانم با تو ازدواج کنم.حالا زور برو تا همسایه ها ما را با هم ندیده اند!اعظم بدون اینکه از اصغر خداحافظی کند،به طرف مدرسه حرکت کرد.اما فکر عجیبی او را راحت نمیگذاشت.فکر میکرد اصغر راست میگویی!او حتما میخواهد زنش را طلاق بدهد!هر چه فکر میکرد کمتر نتیجه میگرفت از طرفی به همه دوستانش در مدرسه گفته بود که به زودی ازدواج میکند از طرف دیگر هم اصغر نمی توانست با او ازدواج کند.در همین فکر بو که خود را داخل حیاط مدرسه دید.همکلاسی هایش سر کلاس نشسته بودند،اما هنوز معلم نیامده بود.چادرش را از سرش برداشت و قدم هایش را تندتر کرد تا به کلاسش برسد.اما آن روز از درس و مدرسه هیچ نفهمید.مدام در فکر این بود که چاره ای برای این مشکل پیدا کند.یک بار تصمیم گرفت تا به منزل اصغر رفته و ماجرا را صادقانه برای زن اصغر بازگو کند،اما طولی نکشید که از این فکر منصرف شد.با خود می گفت:من چگونه به زن او بگویم که عاشق شوهرش شده ام و قرار است تا بعد از این که او را طلاق دهد با هم ازدواج کنند.
اعظم دیگر به یک دختر عصبانی و خشن تبدیل شده بود.سر هر موضوع کوچکی با ماردش جر و بحث میکرد.ظرف و ظروف منزل را می شکست،به دوستانش توهین میکرد و نسبت به درس و مدرسه بی علاقه شده بود.این موضوع تا مدتی ادامه داشت و او نمی توانست چاره ای پیدا کند تا این که نقشه خطرناکی کشید.
ادامه و آخر داستان رو به همین زودیا مینویسم
پس تا بعد خدانگهدارتون
جدیدترین قالبهای وبلاگ

